رفتن به سونوگرافي
سلام گلم ببخش عزيزم خيلي كم ميام و وبلاگتو آپ ميكنم
چند وقته خاله طهورا حالش خوب نيست ووقتي ميام اينجا ميرم احوالشو ميخونم و ميرم.
عزيز دلم 28 ارديبهشت ظهر با،بابايي رفتيم از سونوگرافي وقت گرفتيم و گفت ساعت 6اينجا باشيد ماهم رفتيم بيرون ناهار خورديم و رفتيم سينما تا ساعت 6 بشه وبريم ببينيمت
من كه همش استرس داشتم آخه وروجك قبلي رو اين سونو تشخيص جنين مرده داده بودند اما اصلا به روم نياوردم كه نگرانم.
خلاصه ساعت 6 به سونوگرافي رسيديم هنوز چند نفري به نوبتمون مونده بود كه بالاخره نوبتمون رسد و رفتيم تواتاق سونوگرافي ودكتر اومد سونو كرد
نميدوني منو بابايي چه حسسي داشتيم اونروز رو اصلا فراموش نميكنم چون واقعا يه لحظه كه به بابايي نگاه كردم خيلي خوشحال شدم چون چهره اش پراز شوروعشق بود.
حالا ازخودت بگم كه چه وروجكي بودي.قشنگ دست و پاهاتو تكون ميدادي و سرتو اينور واونور ميكردي خداروشكر دكتر گفت همه چي خوبه و سلامتي واونروز 5روزهم بزرگتراز سن بارداري بودي عزيز دلم فكركنم موقع بدنيااومدنت درشت باشي و وزنت خوب باشه.اونروز يعني 28 ارديبهشت 12هفته و 4روزت بود.
ماهم خداروشكركرديم بخاطر فرشته اي كه بهمون داده و ازآقاي دكترهم تشكركرده وجواب رو گرفتيم اومديم خونه.


رفتن به سونوگرافي
